یزدان سلحشور

آثار و نظرات "ی.س"شاعر , نویسنده , منتقد و روزنامه نگار

 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ٧:٥٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۸ دی ۱۳۸٧
 
به روایت جنگ (۸)
حمید آزاد شد



یک
- «جلو مى ریم؟ »
- «باید بریم!»
- «سه تا زخمى داریم.»
- «کاریش نمى شه کرد. نیروهایى که از پشت سر میان، مى برنشون عقب.»
- «گیرم اونام رفتن جلو.»
- «حافظه ت چى شده اونا اصلاً براى همین کارا میان!»
سه تا زخمى داشتیم که به هوش نبودند. ایرانى هم نبودند. یکى از بچه ها داد زده بود.: «همین کثافتا.‎..» و خواسته بود رگبار ببندد اما «حاجى» جلوش را گرفته بود: «اسیرن! رو اسیر که کسى اسلحه نمى کشه.» کسى که اسلحه را گذاشته بود روى رگبار، خانواده اش توى خرمشهر قتل عام شده بودند. حالا که داشتیم پیشروى مى کردیم سمت هویزه، آن رگ اش جنبیده بود. حاجى گفته بود: «جهاد اکبر مهم تره تا جهاد اصغر. به نفس خودتون مهار بزنین.» کسى، رو حرف حاجى حرف نمى زد اما این قضیه ی اکبر و اصغر، خیلى سخت بود! یکى داشتیم که قبلاً توى ارتش بود یعنى یکى - دو سال قبل از انقلاب و خیلى چیزها حالى اش بود از «نظام». مى گفت: «خلاصه اش اینه که انضباط توى جنگ؛ اسیر نمى کشن. این یه دستور نظامیه. فرض کنین حالا این دستور از طرف خدا رسیده.» حاجى مى گفت: «خوب زمینى اش کردى اخوى! ما هى آسمونى حرف مى زنیم شما میارینش رو زمین!» حاجى را دو کیلومتر جلوتر از دست دادیم. یک گلوله درست خورد توى پیشانى اش. طرف، پشت یک تپه سنگر گرفته بود و دوربین دید در شب داشت. یک «سمینوف زن» ،قد سه تا گروهان، زحمت ایجاد مى کرد براى پیشروى؛ بعد از «حاجى»، فرمانده، من بودم. سپردم سه تا از بچه ها، تپه را دور بزنند سینه خیز. یکى شان، همانى بود که رگش جنبیده بود. گفتم: «حالا که حاجى رفت، اکبر و اصغر یادتون نره!» گفتم: «اگه مجبور شدین شلیک کنین! زنده مى خوامش. مى خوام بدونم چند نفرن ؟چند تا سمینوف زن این طرفان ؟» و خودم بالاى سر حاجى منتظر ماندم که ببینم حاصل حرف هاش چه  می شود. نیم ساعت بعد، همانى که رگش جنبیده بود، طرف را آورد زنده. گفت: «چهار نفرن. یک کیلومتر، یک کیلومتر، جاگیرى کرده اند.» مى دانستم کى را مى فرستم جلو، عربى اش حرف نداشت. گفت: «همون اولش، همه چى رو لو داد.» گفت:«اگه حرفاى حاجى نبود خلاصش کرده بودم.» گفت: «انضباط یه حرفیه، اون چیزى که حاجى گفت یه چیز دیگه س.» به چشم هاى بسته حاجى نگاه کردم که حرف هاش، جان قاتلش را نجات داده بود. گفتم: «نیروها که از پشت برسن، این بابارو تحویلشون مى دیم و مى ریم جلو.»
دو
ما، چهار نفر بودیم. یک کیلومتر، یک کیلومتر جاگیرى کرده بودیم. دستور این بود: «ایرانى ها! یک متر هم نباید پیشروى کنند.» دستور روى هوا یعنى همین! چهارتا سمینوف زن، تنهایى
مى خواستند چه کار کنند؟ معجزه ؟اما سؤال کردن توى ارتش عراق یعنى بنگ بنگ! یعنى پخ پخ! مى دانستم که سه تا سمینوف زن دیگر، لو رفته اند و ایرانى ها، جایشان را پیدا کرده اند. مرده یا زنده ؟خبر نداشتم. مى دانستم که «سمینوف زن» توی یک عملیات سراسرى شبانه، در نبود نیرویى که مقاومت کند یعنى گوشت دم توپ اما چاره اى نبود. نشسته بودم و حتى نمى توانستم سیگارى روشن کنم چون آتش سیگار، جایم را لو مى داد. هرچه بیسیم زده بودم به سه نفر دیگر، جواب نیامده بود. توى تاریکى، با دوربین دید در شب، هیچى جلوى رویم نبود. نه ایرانى نه عراقى. صداى شب، صداى عجیبی ست. اگر هم ترسناک نباشد، مرموز است. از دورها، صداى گلوله مى آمد. با خودم فکر کردم اگر اینجا که نشسته ام ، یک نفر، یک ایرانى از توى دوربین دید در شب اش، هدفم گرفته باشد، یعنى ...بعدش بنگ! انگار هیچى نبوده. همه چیز دود مى شود و مى رود هوا. زندگى، آینده، نامزدم. مادرم که منتظر است و نذر کرده که زنده برگردم. نمى دانم این نذرها، توى این جنگ جواب مى دهد یا نه. نمى دانم که.‎..
سه
وقتى حاجى گفت: «جهاد اکبر» فهمیدم که کار خیلى سخت است.
وقتى حاجى گفت: «جهاد اصغر» فهمیدم که کار من درآمده.
وقتى حاجى گفت: «حواستون باشه» وضع من مشخص شد.
بقیه بچه ها، کارشان جور دیگرى حساب و کتاب دارد.
بقیه بچه ها، رو در رو، یا تیر مى زنند یا تیر مى خورند.
بقیه بچه ها، «تکلیف»شان مشخص است.
به حاجى گفتم: «قربون جدت. تکلیف من چیه؟ »
گفت: «همونى که گفتم.»
گفتم: «حاجى! به خدا دستمو گذاشتى تو پوست گردو»
گفت: «گردو کجا بود بنده خدا! این نصیحته که براى نااهلاً مثل گردو بر گنبده! تو که اهل اهلى، اخوى!»
اینطور شد که بعضى موقع ها، مى زدم توى هدف و بعضى موقع ها، دستم مى لرزید. همیشه سمینوف زن ها را بى محابا مى زدم اما این دفعه.‎.. دیدم دارد به آسمان نگاه مى کند. شاید هم داشت ستاره ها را مى شمرد. باید مى زدم اما دلم گفت نزن! دوباره هدف گرفتم. دلم گفت نزن! به خودم گفتم اگر نزم یکى از بچه ها را مى زند. من سمینوف زن «دسته» بودم. اگر نمى زدم...که دیدم یکى از بچه ها، از پشت سر، اسلحه را گذاشت روى گردن یارو و یارو هم سمینوف را انداخت پائین تپه.
اگر مى زدم یارو مرده بود. یک سوراخ تر و تمیز روى پیشانى اش جا خوش کرده بود اما نزدم. چرا؟ خب! نزدم.
کاش حاجى زنده بود و مى دید که تشخیص دادم.
کاش حاجى زنده بود و... اما حاجى شهید شد. یکى از همین ها با گلوله، رفت میان آن همه فکر قشنگ. چیزى هم پیدا کرد ؟
چهار
- «وقتى آدم اسیر مى شود تازه مى فهمد که ممکن بود خیلى بدتر هم باشد.
وقتى آدم اسیر مى شود، مى شود شکر کرد که کشته نشده.
وقتى آدم اسیر مى شود، آن هم در حمله اى که خیلى ها کشته شده اند و خیلى از مواضع تسخیرنشدنى، تسخیر شده، لابد خوش شانس است.
من فقط مى توانم بگویم خوشحالم.
اینجا روزنامه هایى را به عربى در اختیارمان گذاشته اند که تازه فهمیده ایم که عمق عملیات ایرانى ها توى هویزه و آزادى پادگان حمید چقدر بوده.
من به شما مى گویم که یک تک تیرانداز را هیچ وقت اسیر نمى گیرند. توى معاهده ژنو یا هر جاى دیگر. چون ما، خیلى از کسانى را که دوست هاى زیادى دارند، با گلوله مى زنیم. ما دشمن زیاد داریم اما ایرانى ها ما را اسیر گرفتند. من، آن موقع که توى خرمشهر معلمى مى کردم، آنقدر فارسى یاد گرفته ام که بفهمم چرا؟! اما شما نمى فهمید! شما صلیب سرخى ها نمى فهمید!
حتى رؤساى ارتش ما هم نمى فهمند.
براى همین هم آنها جلو مى آیند و ما دائم عقب مى رویم.»
- «این حرف ها را از روى اجبار مى زنید؟ مى گویند ایرانى ها، عراقى ها را شکنجه روانى کرده اند ...»
- «من دیگر حرفى ندارم.حرف هایم را زدم فقط.‎.. به مادرم بگویید آن نذرش خیلى جواب داد. خیلى... جواب داد!»
- «کجا آقا؟ شما را شست وشوى مغزى نکرده اند؟ »

 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ٧:٤٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۸ دی ۱۳۸٧
 
سلطان خاکسترها

یک کلمه بود که فراموش شد؛ و آن کلمه، خلاصه ی همه کلمات بود. تخت، فرو ریخت و مُلک به جا نماند و سلطان به خاکستر نشست.
پدرش از پدرش، و او از پدرش، و او از پدرش، به خط زر و نبشته بر عقیق و پوشیده در زمرد، آن کلمه را به ارث برده، در خزانه نگاه همى داشت و آن کلمه را، راز در آن بود که چون به دست نااهل افتد، محو شود؛ و چون محو شود، از خاطرها برود؛ و چون از خاطرها برود، بهار بازنگردد؛ فصول متوقف شوند و نعمت، از رودها و باغ ها برخیزد.
و سلطان را، مبتدا، خون وزیر به گردن شد؛ و پس از آن، خون شاعر؛ و پس از آن، خون امیر لشکر؛ و پس از آن، خون کاتبى که این همه را بى هراس از عقوبت، بنوشت و به یادگار نهاد براى آیندگان؛ پس خبرش آوردند که کلام پوشیده در زمرد، محو شده. گفت: «ما سلطانیم! کلام، از آن ِشاعر باشد. سلطان را، تیغ کفایت کند.» گفت: «خلق را مگویید که بیهده هراسان شوند.»پس عقوبت در راه بود.رودها از آب تهى ماندند.باغ ها از بهار و تموز، تنها «باد» را دیدند که بر شاخسار بى برگ مى وزید و خزان، بى یاقوت نارها و بى فانوس ترنج ها، سر شد؛ و برف، تنها بر موها نشست که زمان، تباه کننده ی رؤیاها و جوانى ست.
گفتند: «سلطان! هم قحط آمده هم تیغ جنگ آورانى که به قصد این ملک، نیمى از آن را در آتش سوختند. آن کلمه را به یاد آر.» گفت: «سلطان را به کلمه چه کار؟تیغ، کفایت کند.»
پس بیامدند. بکشتند بسوختند ببردند و سلطان را در خاکستر به جا نهادند تا سلطان خاکسترها باشد؛ و آن دم بود که کلمه را به یاد آورد اما ‎.‎.‎.

 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ٧:۳٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۸ دی ۱۳۸٧
 
برف

رفت، آمد. رفت، آمد. نشست. شیشه ها را شبنم پر کرده بود از داخل. گفت: «حیوان، بى حفاظ مانده.» گفت: «توى آن بروبیابان، گرگ ها دخل «کره» را مى آورند.» اما برف، آنقدر باریده بود که چون به حیاط مى رفتى تا کمر بود. گفت: «الله اکبر.» و استکان چایش را لاجرعه سرکشید.
*
حالا رسیده بودند به «دانه سر».هشت ساعت توى راه بودند آن هم راه یک ساعته را. با خودشان پتو آورده بودند. مادیان باید همان طرف ها بود. رجب گفت: «مطمئنى که موقع اش بوده ؟» کبلایى گفت: «شک نکن! ۵٠سال است اسب دارم. فقط ۳۰ تا کره بزرگ کرده ام.» رجب چشم گرداند که مادیان را پیدا کند، ندید. گفت: «حالا توى این درندشت، کجا پیدایش کنیم ؟» کبلایى دستى به محاسن سپیدش کشید، گفت: «زبان بسته لابد رفته کنار چشمه آب گرم. بجنب!نیم ساعت بیشتر راه نیست.» رجب گفت: «با برف یا بى برف ؟»
*
مادیان را دیدند کنار چشمه که روده هایش بیرون زده بود و گرگى، سر یکى از روده ها را به دندان گرفته بود و مى کشید اما مادیان به جان کندنى سرپا مانده بود و کره اش داشت شیر مى خورد. کبلایى نشانه گرفت که گرگ را بزند اما مادیان به زانو درآمد و گرگ، سر روده را ول کرد و منتظر ماند تا کاملاً زمین بخورد. کبلایى گفت: «مى خواهد گردن اش را بگیرد.» با «سرپر»اش نشانه گرفت و زد؛ گرگ روى برف ها افتاد و شروع کرد به دست و پا زدن. رجب گفت: «کار مادیان تمام است.» کبلایى گفت: «مى دانم!» بالاى سرش که رسیدند، هنوز داشت نفس مى کشید و دید که کره اش را لاى پتو پیچیدند و دید که رجب، چاقویش را درآورد و گذاشت روى شاهرگش؛ و بعد.‎.‎. دیگر هیچ ندید.
*
رجب گفت: «بزنم؟ » دو لول ساچمه اى اش را نشانه رفته بود، طرف توله گرگ ها که بالاى سر گرگ ماده جمع شده بودند بعد ِ دور شدن آنها از چشمه. کبلایى گفت: «نه!» گفت: «بى حفاظ اند.» کره را که لاى پتو بود توى بغل گرفته بود. گفت: «بیچاره گرگ! براى توله هایش این کار را کرد.» رجب، «بر و بر»داشت نگاهش مى کرد. برف، یکریز مى بارید.

 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ٧:٢۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۸ دی ۱۳۸٧
 
روز پنجم


یکى بود یکى نبود.
یک دشت بود.
یک مرد بود.
یک شمشیر بود.
یک اسب بود.
و بعد ‎.‎.‎. مرگ آمد. مرگ، نه شمشیر را برد با خود نه اسب را؛ نه دشت را. مرگ، مرد را با خود برد؛ یعنى جسم مرد را؛ اما مرد، دلش هنوز با دشت، با اسب، با شمشیرش بود؛ پس روحش اجازه یافت تا سه روز و سه ساعت و سه لحظه، با اسب و دشت و شمشیر ش بماند.
روز نخست، روح، دلاورى را دید که با اسب اش به دشت آمد تا برنده ترین شمشیر را، از آن خود کند؛ و شمشیر را یافت. روح گفت: «شمشیر من! با او برو. زندگى ات در گرو دستى ست که تو را از نیام بیرون مى کشد.»
و دیگر روز، روح، جنگاورى را دید شمشیر در نیام که به جست وجوى تیزروترین اسب، به دشت آمد و اسب را یافت. روح گفت: «اسب، بى سوار، مى میرد. اسب من! با او برو که تا پایان جهان بتازى.» و اسب، با جنگاور رفت.
و چون «سوم روز» در رسید، شاعرى به دشت درآمد به جست وجوى آن آرامش از دست رفته که روزگارى داشت اما دشت، آرامش نداشت. روح گفت: «اى دشت! تو آرامش بخش ترین دشت جهان بودى. آرامش ات چه شد ؟» دشت با چشمان چشمه اى اش گریست. گفت: «بى تو آرامشى نیست!» پس شاعر بى آن که دشت خویش را بازیافته باشد از آن گذشت.
پس در سه ساعت پایانى، روح، هیچ کس را ندید مگر خودش را در آیینه رودها.
و در سه لحظه پایانى، دانست که زندگى اش، در آرامش اش خلاصه مى شد. پس در جست وجوى آن، به آسمان پرکشید.
اما شاعر، روزى دیگر بازگشت و بى که بداند چرا، غزلى سرود در باب زندگى و مرگ؛ پس دشت،  آرام شد؛ از چه؟این رازى ست در کلمات ،که اشک را در چشمان چشمه اى دشت آرام مى کند؛رازی که... شاعران آنقدر کوتاه عمر می کنند که پاسخ ها را با خود به آسمان می برند! 


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ٧:۱۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۸ دی ۱۳۸٧
 
شبیه رنگین کمان

معلم گفت: «حواست اینجا باشه به تخته.‎..»
بچه گفت: «این تخته چرا سیا نیس؟ »
معلم گفت: «همه ی تخته ها که سیا نیستن.‎..»
بچه گفت: «اما این جورى هم نیستن. نیگا کن! یه پرنده کشیدى روى تخته و پر کشید و رفت. یک آبشار کشیدى، ریخت کلاسو خیس کرد. این چه جور مدرسه ایه؟»
معلم گفت: «مدرسه اش خوب نیس ؟»
بچه گفت: «نه این که خوب نباشه. یه جوراییه. مدرسه قبلى م این طور نبود.»
معلم گفت: «هر مدرسه اى قواعد خودشو داره. قانون خودشو داره.»
بچه گفت: «دیشب بابام نگفت که مدرسه مو عوض مى کنه.»
معلم گفت: «همیشه همه چیزو به آدم نمى گن. گاهى وقتا، یه دفه همه چیز عوض مى شه. خودمم تا یه ماه پیش، جاى دیگه اى بودم. جاى دیگه اى درس مى دادم اما خب! این طوریه دیگه. آدم باید خودشو وفق بده.‎..»
بچه گفت: «شما خودتونو وفق دادین؟ ببخشید که مى پرسم «وفق» یعنى چى؟ » معلم گفت: «یعنى قبول کردن این که همینه. گاهى وقتا قشنگ تر هم هس. مثل حالا. این تخته، بهتر از تخته هاى قبلى نیس؟ این دیوارا بهتر از دیواراى کلاس دیروزت نیس؟ »
بچه گفت: «چرا! رنگاشون دائم عوض مى شن. خیلى عالیه؛ اما من.‎.‎. چرا اینجام؟ »
معلم گفت: «گاهى وقتا، آدما هشتاد سال، نود سال عمر مى کنن. گاهى وقتا شصت سال. گاهى وقتا سى سال. تو فقط هفت سال عمر کردى.»
بچه چیزى نگفت. فقط به کفش هاش نگاه کرد که شبیه رنگین کمان، هفت رنگ داشتند.
معلم گفت: «ببین! خیلى چیزا باید یاد بگیرى. باید سعى کنى.‎..»
بچه گفت : « من،من  مامانمو مى خوام» و کلمه ی «مامان» که از دهنش در آمد،تبدیل به مادرش شد که داشت می خندید. بچه دست دراز کرد که دست مادرش را بگیرد اما فقط خلأ بود فقط خلأ بود.

 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ٧:۱٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۸ دی ۱۳۸٧
 
روى تخت بیمارستان

- «نه! چیزى نیس. سرپایى درمون مى شه ‎.‎..»
- «اول باید معاینه بشه ‎.‎..»
-«خب، بشه، من که حرفى ندارم ‎.‎..»
- «اما خانوم پیچیدینش تو پتو؛ دکتر باید معاینه ش کنه.»
- «مى شینم تا معاینه ش کنه ‎.‎..»
- «اول باید این فرمو پر کنین ‎.‎..»
- «مى بینى که بچه دستمه ‎.‎..»
- «من مى پرسم شما جواب بدین من پر مى کنم ‎.‎..»
- «دعاتون مى کنم خانوم ‎.‎..»
- «اسم بیمار ؟»
- «على اصغر ‎.‎..»
- «سن؟ »
- «هشت ماهشه ‎.‎..»
- «نوع بیمارى ؟»
- «موشک زدن تو خونمون. همین یک ساعت پیش. باباش تو آتیشنشونى کار مى کنه، شب کار بود ‎.‎..»
- «زخمى شده ؟»
- «نه! جدى نیس. آوردمش که فقط مطمئن باشم. باباش هنوز خبر نداره. زنگ زدم گفتن رفته چارصد دستگاه پیروزى. اونجا رو هم با موشک زدن‎.‎..»
- «مشکل تنفسى ، خونریزى، چیزى شبیه اینا نداره ؟»
- «نه! نه! گفتم که فقط براى این که مطمئن بشم آوردمش بیمارستان.»
- «ببخشید دکتر! این مریض سرپاییه، یه نیگا میندازین مال موشک بارون امشبه. یه بچه هشت ماهه س.»
پتو را از دست مادر گرفتند و روى تخت گذاشتند. دکتر که بازش کرد، نوزاد...سر نداشت.

 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ٧:٠٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۸ دی ۱۳۸٧
 
نان و شعر

احمد بن فخر مقامى در «تاریخ الجنه» نویسد: «از کثرت ادله، گمان رفت که مردمان شورند بر داورى خلیفه اما ایشان را رمقى در تن نمانده بود که قحط نان، قحط همت آورد؛ و چون قحطِ نخست، افزون شود، قحط غیرت، مزید باشد. پناه بر خداوند از حیلت شیطان.»
و صاحب بن صولت نیشابورى - که دبیرى یکى از امیران دیالمه را پیشه کرده بود - در رقعه اى که به دبیر امیر سیستان فرستاد، آورد: «دست تعدى خلیفه بر شعر شاعران چنان افزوده شد که چون شاعرى یک بار خواند، خود از حفظ شود و چون دو بار خوانَد، غلامى از غلامانش و چون سه، کنیزى از کنیزان مطبخى و گویند: این شعر، تو را نباشد. از آن ِ خلیفه باشد. ببین! خلیفه خوانَد و غلام خوانَد و کنیز خوانَد: چون دست بر خزانه ادب بردى، حرامى حرامیان باشى و حرامى را یا دست باید جدا یا سر.»
و قصه چنین بود که شاعر، اشک در میدانچه چشم چرخاند به بى نانى کودکانش. هرگز زبان به مدح نگشوده بود اما پسر را دید که هسته رطبى را در دهان مى چرخاند مگر که شهد با آن باشد و چهارساله دختر را دید که مورچگان را پى مى گذارد تا به دهان برد. مدحى گفت به شصت بیت که پنجاه ِآن را نصیحت بود و ده، مدح آن کس که به آن نصیحت گوش دارد. پس.‎.‎. به پیش خلیفه شد. چون خواند، خلیفه گفت: «این شعر، شعر ما باشد.» پس از «بر» بخواند. شاعر را انکار به غیظ آمیخته شد. گفت: «دیگر نخوانم. راست اگر گویى، غلام و کنیز را گو که از «بر» بخوانند.»
خلیفه گفت: «ما را «دروغ زن» خواندى؛ مکافات، مرگ باشد.» پس به داورى، حارث بن عقبه را پیش خواند که قاضى قاضیان بود به بغداد و او حکم داد آن کس که خلیفه را «دروغ زن» نامد، از بیعت خلیفه بیرون شده، مسلمان نباشد و مرگ، او را لازم آید. شاعر را به میدان مکافات بردند و مشتى گرسنه را، پاره اى نان دادند تا او را رجم کنند. خلیفه نیز حاضر آمد به تفرج. شاعر را چون سنگ زدند تنها یک کلام گفت: «ندانستى!» و بمرد. خلیفه را سه ده روز بیش، جان در بدن نماند. امیران از بیم شوریدن خلق که گرسنه بودند، شبى به تیغ برهنه، به خوابگاهش شتافتند و کشتند و سوزاندند تا مگر قحط راچاره کنند. خلیفه ی سوخته را کی شعر در خاطر مانَد!

 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۸ دی ۱۳۸٧
 
شب کلاه و مروارید


و پرسید : «روزگار، چون شود اگر.‎..» و کس ندانست.
به دست و به پا، «سلسله» داشت آهنین و به وقتِ «شد»، آواز برآمدى از آن «سلسله» که «جز «حق» چه گفت؟» و به وقتِ «آمد»، «سلسله» خاموش ماندى از آنکه بندى نبود بندى نماند. گفتند: «این چه باشد؟ » گفت: «تن، زندان روح است. از زندان چون گریزى، این دو پاره خشت بر جا نماند.» خبر به خلیفه رسید، گفت: «این رافظى، زندیق است که دعوى کرامت دارد.» پس او را به میدان مکافات درآوردند به بغداد و مردمان، بى خبر، که کیست. «رو»ى وى پوشیده بودند. گفت: «حق چون در حجاب خواهد، در حجاب باشد؛ چون آشکار خواهد، آشکار شود.» به ناگاه آن کرباس که «رو»ى وى بدان پوشیده بودند، پوسید و فروریخت گویى که از ازل نبوده، بانگ از مردمان برخاست: «او...؟» خلیفه را خبر رسید که شور در خلق است. گفت: «بنشانید!» صد مرد تیغ آخته، شتافتند تا شور بنشانند و چون چشم گشودند خود را حوالى بصره یافتند سرگردان. شور در خلق بود که خلیفه خود به میدان درآمد به جبروت تمام و بر تخت مرصع و یاقوت سرخ بر میانه یقه جامه زرین اش و گردنبند مروارید، گرد شب کلاه رومى اش، [آخر، تازه از خواب برخاسته بود] و به سپاه تمام. گفت: «تو را بکشم که آوازه ی خویش بلند کردى تا بر تخت نشینى.» گفت: «حاشا! که این تخت در آتش است چگونه توان بر آن «قرار» گرفت » گفت: «دانم از کدام محضر درس گرفتى که چنین گستاخ به بغداد درآمدى.» گفت: «شکر که دانى «راستگو» باشد.» خلیفه، کنایت را دریافت از آنکه محضر، محضر محمدصادق(ع) بود. گفت: «رافظى! تو را به بلا بکشم.» گفت: «اگر خدا خواهد، بلا، شهد است.» پس دست از او ببریدند و پا از او ببریدند و زبان از او ببریدند و بسوختندش، به دجله ریختند خاکستر را؛ گویند مردمان مى شنیدند که از دجله، آواى «حق ، حق» تا سه روز، به آسمان مى شد. خلیفه چون، این بشنید، بر شب کلاه رومى اش دست برد و گردنبند مروارید را از خشم پاره کرد؛ و در آن حال، قاصد رسید از بصره که آن صد  تن ِ ُگم شده در راهند. گفت: «هر صد تن را بکشید تا حکایتى نماند.» اما ‎.‎.‎. حکایت بماند. به ضربت تیغ، حکایت، از لوح زمان پاک نشود.


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ۸:۱٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ دی ۱۳۸٧
 

هجرانی یزدان

 

 

از تمام دنیا

             به خنده‌ای بسنده کرد

و گذشت گلوله از میدانگاه شک سرباز

                               تا بر قلبش بنشیند

 

- دیوار را برای چه

                      خداوند آفرید؟

- تا لبخندی بر آن تکیه زند

                      تیرباران شود

 

پنداشتم که درختان

تنها برای آنکه کودکان را بر تاب بنشانند

                                      بریده می‌شوند

پنداشتم که ماه

تنها در اقیانوس‌هاست

               که موج‌ها را می‌ترساند

                تا هراسان شوند

                کشتی‌ها را به ساحل بکوبند

پنداشتم که هر بوسه

تنها برای نزدیکی دو لب است

                که خاموش در کنار هم

                                    بیدار مانده‌اند

بعد       تیرکی را دیدم

که آوازی بر آن

               تاب می‌خورد

               گلویش فشرده شده

               و آخرین نُت

               با شکستگی محسوسی

                             از دهانش بیرون گریخت

بعد       ماه را دیدم

که سربازان را می‌ترساند

                  تا به زیباترین اطلسی‌ها

                  نگاه کنند        هیچ نبینند

                 تنها

                 ماشه‌ای نحیف را

                 چون قایقی       بر ساحلی دوردست در خواب‌هاشان بکوبند

بعد       بوسه‌ای را دیدم

که از دهان تپانچه‌ای

                       بر پیشانی مردی نشست

                       که پیش از یله شدن بر دیوار

                       ١٢ گلوله‌ی ترسیده را

                                        در آغوش‌اش پناه داد

 

صدای قدیمی‌ام را می‌خواهم

همان را که در شب‌های بارانی

بر مهتابی‌ای دوردست می‌شنیدی

پرده را می‌کشیدی

و زیر لب

زمزمه می‌کردی:

                    «باز از این زندان لعنتی

                    صدای گلوله می‌آید»

زیباترین پیراهن‌ات را بپوش

زیباترین صدایت را بر گلویت بیاویز

زیباترین نگاه‌ات را

                      از من دریغ کن

پیش از آنکه دیوار آفریده شود

ماه

لب‌های ما را هراسان می‌کرد

                       تا به سوی هم بدوند

پیش از آنکه دیوار آفریده شود

آن ١٢  سرباز

همسایه‌های ما بودند

از یاد ببر این همه را!

تنها گل‌های پیراهن‌ات را نشانم بده

که بدانم      پرده را کشیده‌ای

                          به این دیوار      نگاه می‌کنی

تا من

      لبخندم را، لبخندم را از این سربازان

                                                 دریغ نکنم.

 

 

                                                                  آذر 87


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ٧:۱٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ دی ۱۳۸٧
 

 

به روایت جنگ(۷)
جنگ ندیده ها

- «ببخشید! اول باید این ضبط صوتو روشن کنم. یه مقدار گیر داره اما درست میشه.»
- «من کلى وقت دارم. املت مى خورى؟ »
- «بدم نمیاد اما فکر نکنم موندنم به ناهار قد بکشه!»
- «مى کشه! مگه موقع اومدن ندیدى که مسیر زیر آتش بود؟ فکر کردى یه ربع مى زنن و بعد تموم؟ نه داداش من! شیش ساعت مى زنن. شانس آوردى که ماشین تون چپه نشد.راستى! تو سربازى یا رسمى؟ »
- «مهمه ؟»
- «براى من نه، اما خواستم بدونم چون پوست ات هنوز رنگ پوست ما نشده. هنوز «منطقه امن نشینه» هنوز تهرون نشینه.»
- «اگه رسمى بودم این طور نبود؟ »
- «نه که نبود. سربازشم اگه ۲۴ ماه این ورا باشه این طور نیس. اگه یه ماهم باشه این طور نیس. قیافه آدما داد مى زنه که جنگیدن یا نجنگیدن.»
- «قیافه من چى رو داد مى زنه؟ »
- «داد مى زنه که همین الآن مى خواى جیم شى! هر خمپاره اى که صداش میاد، دو متر مى پرى هوا. نزدیکه بخورى به سقف. اومد و شد شماها تازه باب شده. با یه ضبط صوت میاین و مى خواین جیک و پیک جنگو بیرون بکشین. مگه مى شه؟ کلى آدم تو این سنگرها، شهید شدن. کلى آدم پاشونو، دستشونو دادن. اونوخ شما با یه ضبط صوت که همیشه خدا شاسى ش خرابه، میاین اینجا و فکر مى کنین همه چى رو براى آینده حفظ کردین. نمى شه. به خدا نمى شه. به پیغمبر نمى شه. تو عمرت یه تیر انداختى ؟تو عمرت یه بار سوت خمپاره رو قبل از اینکه دو مترى ت بخوره زمین، شنیدى؟ نشنیدى! مى دونم که نشنیدى. میدونى به شما که با پوتین هاى تازه از انبار گرفته و لباساى سبز خط اتودار میاین این ورا چى مى گن ؟»
- «ببین! هر کى باید کار خودشو انجام بده. کار مام اینه.»
- «نشد! میدونى چى مى گن؟ »
- «نه! شما بگو»
- «نه! نمى گم. بالاخره خودت مى شنوى و حظ مى کنى.»
- «این طرفا، رفتارتون با هر کى که از تهرون اومده باشه، این طوریه یا فقط با من.‎..؟ »
- «املت مى خورى ؟نخواستم ناراحتت کنم خواستم بدونى جنگ یه چیزیه، این ضبط صوت بازى چیز دیگه. مطمئنم که خودت نخواستى بیاى خط یک، رئیس ات خواسته. مطمئنم سربازى، از اونا که آموزش ندیده، لباس نظام تنشون مى کنن و سرشون اونقد مو داره که مى شه موهارو شونه کرد. مطمئنم که.‎..»
- «ببین! ضبط درست شد. مى خواى حرف بزنى یا نه ؟»
- «مى خواى املت بخورى یا نه؟ »
- «نه!»
- «زرشک! همین اول قضیه کم آوردى. اونى که مى خوام درباره اش حرف بزنم، املتو خورد. این حرفا که بهت زدم، پهلوى اون حرفا که روز اول بهش زدم هیچ بود اما املتو خورد. درست و حسابى هم خورد و بعد خودش بلند شد و با خاک نمدار، تابه رو شست.‎..»
- «با خاک ؟»
- «آره خاک! مى گم پوتینات هنوز نوى نواند! اینجا که مایه ظرفشویى نیست. تنها چیزى که روغنو پاک مى کنه، خاکه.»
- «ضبطو روشن کنم؟ »
- «نه! وایسا منو نیگا کن! روشن کن دیگه!»
- «گفتى ایرانى نبود؟ »
- «نه! نبود. فارسى رو زیاد خوب حرف نمى زد. عربیش بهتر بود و براى همین هم گذاشته بودیمش پاى بیسیم که روى فرکانساى مختلف بچرخه و حرفاى عراقیارو شنود کنه.»
- «همون اول گذاشتینش سر این کار؟ »
- «آره! به محض اینکه دیدیم از ماشین آذوقه پیاده شد گذاشتیمش سر این کار! عقل ات کجا رفته؟ به هر کسى مگه این کار حساسو میدن؟ شیش ماه «چک»اش کردم. وقتى اومده بود ظاهرش به بچه هاى توى سنگر نمى خورد. فقط مال موى حنایى یا چشماى آبى اش نبود، رفتارش از جنس ما نبود. اما بعد شد. خیلى سعى کرد. من شاهد بودم. همه کار کرد. حتى دو سه برابر بچه هاى هموطن که مى اومدن جبهه.»
- «از کجا اومده بود؟ »
- «از پاریس! بعدها البته گفت. اصالتاً بلژیکى بود. توى تونس مسلمون شده بود. تو پاریس، تغییر مذهب داده بود. بعد اومده بود ایران. شیعه دوازده امامى شده بود توى قم. بعد هم سفارشى اومده بود خط براى جهاد. خودش اینطور مى گفت. هنوز لباساش مال پاریس بود و سر و وضع اش اروپایى بود. خب! ما شک کردیم. گفتیم نکنه نفوذى باشه. نبود. امتحانش کردیم. هزار جور امتحانش کردیم. آخرش خودش خواست که توى حمله باشه. نامه اومده بود که نباشه. نامه اومده بود که این آدم بهش نیازه براى تبلیغات برون مرزى براى دفاع از آرمان هاى این مردم، توى اروپا.‎..»
- «شهید شد؟ »
- «بالاخره توى املت چند تا تخم مرغ بزنم یکى یا دو تا؟ »
- «املتو ولش کن. چى شد؟ »
- «شهید شد. موقعى که یکى از بچه هارو که زخمى شده بود داشت مى رسوند عقب، یه ترکش رفته بود روى پیشونیش. 12 ساعت بعد از تموم شدن عملیات، بالاى سرش بودم. هنوز نفس مى کشید. اما دکتر گفته بود موقتیه. نصف پیشونیش رفته بود اما باز نفس مى کشید. زیر لب قرآن مى خوند. حتى با من شوخى هم کرد. گفت: «املت درست مى کنى بخوریم؟! » توى جیباى پیرهنش، چند تا کاغذ بود که فرنگى نوشته بود احتمالاً فرانسوى. درشون آورد و گذاشت توى دستام. گفت که براى مادرش نوشته. گفت که باید دست مادرش برسه. این جور موقع ها نباید گریه کرد چون روحیه کسى که زخمى شده خراب میشه. من شروع کردم به جوک گفتن. گفتم: «قصه اون بابا رو شنیدى که بهش گفتن برو دم در فلانى و طورى که خونواده ش شوکه نشن، خبر شهادت پسرشونو بده و اونم رفت و زنگو زد و از توى آیفون یکى پرسید کیه؟ طرفم گفت: منزل شهید حسینى؟ » شروع کرد خندیدن؛ یا سرفه؛ اما به هر حال مى خندید. گفت: «تکراریه!» خب! بود! کاریش نمى شد کرد. توى اون وضعیت هیچ کارى نمى شد کرد. وسط خنده هاش، تنها چشم سالمشو بست و دیگه هم باز نکرد.‎..»
- «کاغذا دست مادرش رسید ؟»
- «از طریق بنیاد شهید رفت به وزارت امور خارجه و از آنجا هم به سفارت ایران در پاریس و از بقیه شم خبر ندارم.‎..»
- «خاطره خوبى بود. خوب دراومد.‎..»
- «یه تخم مرغ یا دو تا؟ »
- «برمى گردم.‎..»
- «گفتم که ...راه زیر آتیشه. حرف گوش نمى دى. بشین. یکى یا دو تا؟ »
- «دو تا !»
- «به گمونم بچه بدى نباشى اما باید دید!»
- «دیر اعتماد مى کنى؟ »
- «به جنگ ندیده ها، آره! تو که زنگ خونه مردمو نمى زنى که بپرسى منزل شهید حسینى ؟!»


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ٦:۳۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ دی ۱۳۸٧
 
خورشید بر زره

گفت: «راه بر تو بستم راه بر من مبند»
[راه بر او بسته بود. گفته بود: «چاره نباشد. راه بازگشت، نه!»]
گفت: «راه بازگشتم این بود. تو بنمودى. راه ده که نخستین باشم.»
[راه بر او بسته بود. گفته بود: «بیعت خواهند. از فرمان چاره نباشد.»]
گفت: «چاره ام تو بودى. راه ده که نخستین باشم.»
[گفته بود: «دانم «که» باشى از چه تبار. از فرمان.‎.‎. چاره نباشد.» ]
گفت: «دانم که از چه تبار. شفاعت کن که نخستین باشم.»
[گفته بود: «من آن نامه ها ننوشتم. آنان که نوشتند اکنون در بیعت پسر معاویه اند؛ به مدینه نتوانى شد. به مکه نتوانى شد. به کوفه مى باید.‎..» ]
گفت: «ببخش.» گفت: «شفاعت.» گفت: «.‎..» و به میدان شد. گفتند: «مجنون شدى؟ تو راه بر حسین  بستى. تو بدین خاک آوردیش. اکنون ره قتال با ما دارى؟ » گفتند: «مجنون شدى؟ »
[چون پریشان، از اردوى کوفیان، به جانب حسین(ع) آمد. گفت: «پریشان شدم پسر فاطمه.» گفت: «اینان نامه نوشتند و اکنون، تیغ برکشیده اند به قتال.» گفت: «نخواهم از ایشان باشم. ببخش.» و کس، تا به آن شب، اشک اش ندیده بود اما در پرتو مشعل ها، چند نقطه نورانى، آرام، از چشمانش فرو غلتیدند. گفت: «پریشان.‎..» به زانو درآمده بود. گفت: «.‎.‎. پسر فاطمه»]
پس چون از اسب به زیر افتاد از کثرت خدنگ ها بر بدنش خون جوشیدن گرفته بود چون چشمه اى و در پرتو آفتاب زرد؛ چند آفتاب سرخ جوشان، زره اش را روشن کرده بودند. گفت: «پسر فاطمه ‎.‎..» به زمزمه گفت، و خون، از دهانش جوشیدن گرفت؛ گفت: «.‎.‎. ببخش» و واپسین کلمه چون سنگ ریزه اى که بى شتاب از چشمه اى بیرون بغلتد، به کناره هاى دهانش رسید. دور شد؛ دورتر؛ آنقدر که دید سرش بر زانوى حسین(ع) است؛ و شنید که: «از آغاز، از آغاز حر زاده شدى» و شنید که: «خدایا.‎..» خواست درنگى کند اما ‎.‎.‎. باید مى رفت؛ رفت.


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ٦:۱۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ دی ۱۳۸٧
 
دست شستن از خون

گفت: «شعر از من گریخته!»
گفتند: «به «مى» بازگردد.»
گفت: «دور شوید سگان و بوزینگان که به «مى»، آرام از دست نهادم و اشک، عقوبت من شد.»
گفتند: «امیرى جمله مسلمانان را. خواهى سیاست کن خواهى ببخش اما استوارى از دست مده.»
گفت: «استوارى؟ ابله اید! ابله اید! کاش آن پدر، این تخت، به من وانمى گذاشت. مرا شکار و شعر شایسته بود نه تخت. اکنون که تخت ،کابوس است، چه کنم ؟»
گفتند: «تو امیرى! تو کابوسى جمله رعیت را! از کابوس مگو!»
گفت: «گفتم که دشمن کشتم و مردمان را شاد کردم که «خارجى »اند. مردمان دشنام مى دهند که فرزند رسول [ص] بکشتى. فرزند رسول [ص] بکشتم و اشک، عقوبت من شد. هر چه خواهم خون از دستان خود بشویم، پاک نشود. شعر را با خون چه کار ؟»
گفتند: «جنون است یا امیر. جنون فراگیر شده جمله خلق را. حکم، تو را بود. تو نکشتى! گفتى بیعت کند، نکرد! دیگران کشتند!»
گفت: «خواهم به توبه شوم به خواب مى شوم. ندانم از چه. به نماز که مى شوم، چشمانم در خواب است.»
گفتند: «بخواب امیر. بخواب. خواب هاى خوش ببین.»
پس زنش، زهر در جامش کرد و تخت، به دو سال بیش، بر یزید نماند. گفتند: «امیرى که بکشد، اشک بریزد، لایق امیرى نیست.» زن را به طمع امارت فرزند، فریفتند که شوى بکشد و بعد، امارت به فرزند وى نیز نماند، که اینها تاریخ است. پایان قصه، آن خواب بود که امیر را در ربود و به خواب دید که دست مى شوید و خون، بر دست ها بجاست... خفت و به خواب دید که دست مى شوید  ‎.‎.‎. خفت و به خواب دید ‎.‎.‎.


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ٦:٠٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ دی ۱۳۸٧
 
وقت عقوبت

-«دیدم که تنها به کارزار درآمد. از کودکى چنین بود. بى محابا.
دیدم که کس نماند از وى که در خون نمانده باشد حتى نوزادش. دانم که مرا شماتت کنى اما چاره نبود. فرمان، فرمان بود. او نپذیرفت.
دیدم که بسیار کشت و بسیار زخم خورد .چون پدرش، مى خروشید و پیش مى آمد. گفتم: «بزنیدش!» سه تیر بر وى فرود آمد. کارگر نیامد. گفتم: «دوره اش کنید!» دوره اش کردند و کسى را یاراى «تیغ بر او نمایاندن» نبود. گفتم: «آن زر که طلب کردید در گرو مرگ وى باشد؛ یا بکشید یا زر از یاد ببرید.» زر، اغلب سحر مى کند. یکى - نمى دانم چه کس - ضربتى از قفا بر زره اش فرود آورد و جواب گرفت و از اسب به زیر افتاد. آنان که دوره اش کرده بودند، هراسیدند و دوره بشکست و... پیش آمد. گفتم: «بزنیدش!» ۱۰ تیر بر وى فرود آمد اما.‎.‎. گفتم: «چنان تیر بر وى فروبارید که گویى سحاب، بارانش گرفته. بگذارید تیرها بر وى بگریند شمایان که دل از سنگ دارید.» مختار گفت: «به واقع چنین گفتى؟ »فرزند سعد گفت: «به واقع چنین گفتم. ناگاه، خود را از یاد برده بودم و او را آن گونه دیدم که به روزگار جوانى و آن دوستى ها و آن.‎.‎. افسوس که گندم «رى»، همه از یادم برد. همه از یادم برد.» مختار گفت: «و اکنون که وقت عقوبت است خواهى که باور کنم ؟» فرزند سعد گفت: «من تو را خویشم و مادرم را بر تو حق مادرى ست.» مختار گفت: «به خانه شو که دمى بیندیشم.»
به خانه شد و چون روز به صلاة ظهرش رسید، ابراهیم اشتر با سر بریده فرزند سعد به پیشگاه مختار درآمد. گفت: «تردید مکن که قاتلان حسین(ع)، چه خویش و چه بیگانه، مستحق عقوبت اند.» مختار گفت: «اما او.‎.‎. بر مرگ حسین(ع) گریسته بود؛ تردیدم نمانده بود اما این گونه اشک.‎.‎.  این گونه اشک.‎..» و... به نماز شد.


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ٦:٠٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ دی ۱۳۸٧
 
تیغ و دست

گفت: «دیدى که به سوى آب شتافت؟ »
گفت: «دیدم.»
گفت: «دیدى که مشک پر آب کرد و خود ننوشید؟ »
گفت: «دیدم.»
گفت: «دیدى که چون مشک، از دست یمین اش به دست یسارش رسید، دست یمین اش نبود؟ دیدى که بر جاى مانده بود به تیغ ؟»
گفت: «دیدم.»
گفت: «دیدى که چون مشک، از دست یسارش به دندانش رسید، دست یسارش در راه مانده بود به ضربت تیغ؟ »
گفت: «دیدم.»
گفت: «دیدى که چون تیر بر مشک فتاد، آه از وى برآمد و آن آه، به وقت ترک دو دست اش، از وى برنیامده بود؟ »
گفت: «دیدم.»
گفت: «پس چگونه آرام نشستى و نجنبیدى و از لشکر جرار نگریختى لااقل؟ »
گفت: «توانم نبود. گفتند یزید، امیر است بر شما و شما با او در بیعت اید. گفتند که اینان خروج کرده اند از دین رسول الله(ص).»
گفت: «نواده پیامبر (ص)، از دین پیامبر(ص) خروج کرده بود! «حمق و گولى » ات بر خبث تو پیشى گرفته بود انگار.»
گفت: «پیشى گرفته بود اما زمان.‎.‎. گذشته، تو ببخش!»
گفت: «دست یسارش به تیغ تو قطع شد از قفا، نه ؟»
گفت: «آرى! اما تو ببخش.»
گفت: «دانستى که آن آب، بهر کودکان و حرم مى برد؟ »
گفت: «دانستم.»
گفت: «دانستى که اگر آن مشک به همراه نداشت، تیغ صدچون تو، به بند انگشت وى نرسیدى؟ »
گفت: «دانستم.»
پس ابراهیم اشتر، تیغ برکشید و او را به هفت ضربت بکشت که این، کمترین عقوبت وى بود تا به آن جهان، چه عقوبت بیند.

 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ٥:٥٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ دی ۱۳۸٧
 
زمان مرگ

چرا ؟ چطور توانست ؟
سؤال ها، مسافرانى خسته اند که از سال هایى دور آمده اند با کجاوه اى و راهنمایى و محتملاً گرد صحرا و غبار قصه اى. او غبار قصه را پاک کرد. پاک کرده بود. پاک مى کند.
الآن، اینجا نشسته و به من، به آینه، به خودش نگاه مى کند. او پیر نشده، منم که پیر شدم. او هنوز روحى جوان است که با نیشخند به ارقام آدمیان، تقویم آدمیان، روزگار آدمیان نگاه مى کند و همیشه مى گوید: «هى! برویم! یک جاى دور! جنگل هایى پر از پرندگان رنگین بال، تو را طلب مى کنند و زمزمه آبشارانى که قدشان از قد بلندترین درختان جهان بلندتر است. این زندگى را مثل کوله اى که کوهنوردى خسته وا مى گذارد و بالا مى رود، بگذار و برو. با هم مى رویم. این دفعه ‎.‎.‎. با هم مى رویم.» و منظورش این است که دفعه قبل، تنها رفته. در ساعاتى که زنگ تفریح او و ساعت استراحت من بوده. در ساعات خواب و رؤیاى من.
او رفته، گشتى زده؛ عجایب و شگفتى ها را دیده. آسمانى سبز را دیده که ستارگانش از یاقوت سرخ بوده و ماه را دیده که زیر پاى کودکى مثل توپى به هوا مى رفته و به زمین بازمى گشته.
پاى سخن شاعرانى نشسته که بیتى از آنان، کلاغان سیاه را در سپیده دمان، به کبوترانى سپیدبال بدل مى کرده و چوپانانى را یافته که به آواى «نى»، ابرها را به صحرا مى بردند.
او همه چیز را دریافته. دلیل مرگ، دلیل زندگى را ؛دانسته که زمان مرگ من در عصرى پائیزى است و پشت فرمان اتومبیلى.در آن حال که به لغتى از یاد رفته فکر مى کنم، با روح در به درى که از سال هاى دور منتظر من است، تصادف مى.‎.‎. نه! غیر ممکن است. من حتى گواهینامه رانندگى ندارم! مى گویم: «رفیق! باید حالا حالاها با من سرکنى!» و او، لبخند مى زند. در واقع، نیشخند مى زند. یک جور شیطنت آمیخته با مهربانى در چشمان اوست.
مى گوید: «عزیز من! آن روح آواره، منم! تو با من تصادف مى کنى. این جور چیزها، غیرقابل اجتناب است. پس ‎.‎.‎. باورش کن!» می گوید:«با...و...رش...» نه!غیرممکن است...


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ٥:٤۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ دی ۱۳۸٧
 
مجنون و کاخ

پس نامش قباد بود و به آن روزگار که هر که بر تخت بنشستى، عقل از وى برخاستى، بر تخت بود و عقل را به دو دست نگاه همى داشت که بر نخیزد تا به پیرى در افتاد و دستان وى از قوت عارى شد و آن پرنده خوش الحان، به آسمان، پریدن گرفت و او ماند و تخت و مملکتى که به رنج. نخست، دو وزیر داشت که تخت به آنها پایدار ماندى، یکى را به زیر پاى پیلان افکند چون گفته بود: «خشکسال آمده و رعیت از قوت، تنها آهى در دهان دارند و چون زرخواهى، آه و جان، به هم، از ایشان به آسمان رود و ‎.‎.‎. سال بعد را چه کنى؟ » و دومین را در آب جیحون غرقه کرد به دست بسته تا خبه شود از آن که گفته بود: «تخت اگر ماندنى بودى به تو نرسیدى. مردمان به صحرا درآمدند از      جور   تیغ  تیغ آورانت و شهرها، ویرانى گرفت.» بعد ،به امیران سپاه رسید که دشمنان از هراس ایشان، زهره تاختن به «تیغ زار» آن خاک را نیز نداشتند؛ یکى را به خانه بکشت و خاندانش را نیز. یکى را به وقت شکار، به خدنگ تیراندازى از قفا و به نیرنگ، به خاک فرو افکند و به خون، غرقه کرد. یکى را راهى جنگى کرد که «فلانى تاختن آورده به شرق، به هزار سوار، به آن سو شو» و آن فلانى را پیام داد که «خیانت ورزیده این پلید، خاموش اش کن به ده هزار سوار» و چون از جنگاوران خویش خلاصى یافت، به فرزندان پرداخت که «تخت اگر خواهند چه کنم؟ » یکى را از دو چشم به ورطه شب دچار آورد به میل گداخته و دیگرى را شوکران به جام کرد و سومین را که عزیزتر مى داشت و رنج او را نتوانست دیدن، دژخیم را گفت که بالش پر، پوشیده در حریر، آغشته به بوى سندل، به وقت خواب بر دهانش نهد و چنان بفشرد که به اندک لرزشى در دست و به پا، به سرزمین رحمت سفر کند؛ پس چون، او را عمر به نود رسید، نه شهرى مانده بود و نه مردمانى و نه فرزانه اى و نه جنگاورى و او مانده بود و کاخى که از پلکانش، فراز نتوانست شد؛ رومیان تاختند، سوختند ویرانه ها را؛ کشتند اشباح را؛ امان دادند ارواح فرزانه را و چون به کاخ رسیدند، مجنونى ژنده پوش را یافتند که لاف همى زد: «این مُلک، آن من است.» امانش دادند از آنکه پنداشتند «پیرى عقل برخاسته» است و قباد را، البته، نیافتند؛و داستان...آخر شد.

 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ٥:٤۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ دی ۱۳۸٧
 
قفس و پرنده

سلطان گفت: «مرا شاعر بمرد. یکى خواهم که ملک این قوم باشد به بارگاه ما.»
پس شاعران را گرد آوردند و به طعام بسیار و منظرى بدیع از جویبارها و درختان انبه و پرندگان رنگین و عجایب کشمیر و شگفتى آنچه که اسکندر با خود از «سرزمین تاریک» آورده بود، مهمان کردند.
یک ماه، شاعران به ناز خفتند و به نعمت برخاستند و چون سلطان، شعر طلب کرد، بیست تن از آن صد، شعر فراهم آورده بودند و باقى، به نعمت، شعر از یاد برده بودند.
سلطان گفت: «ایشان را این باغ بس باشد.» پس آن بیست تن را به کاخى درآورد که سقف اش چون طاق آسمان بود و به شب، ستارگان بسیار داشت و دریایى از میانه بارگاهش گذشته بود و ساقیان بزم هاى شبانگاهیش، ماهیانى مطلا بودند که به زبان آدمیان، خنیاگرى همى کردند.
در جام هاى ایشان، جرعه اى سپیده دم بود و در بشقاب هایشان، رؤیاهایى که از خواب معبران گریخته بودند. جامه هاشان از آواز پرندگان تار داشت و از بارش صبحگاهى باران اردیبهشت، پود.
شاعران، کتابخانه اى یافتند که چون کتاب ها را خواندن گرفتند، سطرها، آدمیانى قصه گو بودند که به صداى پریان، روایات را جان مى بخشیدند و کلمه «جنگل»، خود، جنگل بود و کلمه «کوه»، خود، کوه؛ کلمه «رود»، خود، رود. پس چون ماه برآمد و فرصت، سر، سلطان طلب کرد. از ایشان، تنها دو تن، شعر فراهم آورده بودند و باقى، در حیرت خود، غرقه بودند.
سلطان گفت: «این کاخ، ایشان را بس باشد.» پس آن دو تن را به صحرایى درافکند پرخطر که کمترین اضطرابش، اژدهایى سرزمردین بود که آتش سبز از دهان برون دادى و نه آبشان بود و نه قوت شان و هر بامداد، سوارى، ایشان را کوزه اى آب و نیم قرص نان رساندى و شامگاهان، از ترس ددان، فراز تک درختى پناه گرفتندى و چون آفتاب برآمدى، به گریز مشغول بودندى و ماه بدین گونه از تمام به تمام رسیدى و چون سلطان، ایشان را طلب کرد، از ایشان، تنها یک تن، شعرى فراهم آورده بود و دیگرى را پریشانى غالب آمده بود.
سلطان گفت: «پریشان را از «مال» بى نیاز کنید و چنان کنید که عجایب جهان را دریابد اما آن که شعر، فراهم آورده، ملک شاعران باشد از آن که نه نعمت و نه شگفتى و نه رنج، او را از شعر باز نگرداند.»
اما چه جاى پایکوبى که شاعر را عمر به سر آمده بود به پیرى؛ چون سلطان را کلام به آخر رسید، جان از وى گریخت؛ گویى پرنده اى میانه برگ ها و باد پر زند، و البته، پرندگان را قفس نشاید.

 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ٥:۳٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ دی ۱۳۸٧
 
از منظر وزیر

مرد گفت: «تو دانى که ما کیستیم؟ » آفتاب به نیمه ی روز رسیده بود و برزگر در سایه درخت پرتقال چشمانش را نیمه باز کرده و به مردى نگریست که بر اسبى سیاه با زین و یراق مطلا نشسته بود و احتمالاً در خشم بود. چرا؟ این سایه، از آن او بود و نه از آن مرد؛ حال، او هر که باشد!
مرد تکرار کرد: «دانى ما کیستیم؟ » برزگر گفت: «دانم! بنده اى از بندگان خداوند. تنها، لباس ات زردوزى ست و باقى، هیچ.» اگر مجال بود، مرد به شمشیر مرصع خود، برزگر را به دو نیم مى کرد اما سپاه، گم مانده بود در بیشه و او تنها و چاره نبود الا مدارا. گفت: «خانه اى تو راست تا در آن بنشینیم و لقمه اى فراهم آید و آسایشى؟ » برزگر چشمان نیم باز خویش بست و گفت: «بهترین جا، همین سایه است و بهترین آسایش، صداى این آب روان است و بهترین لقمه، همین نان که در همیان من است و از «جو» است؛ اما تو را خوش نیاید این همه. راه خود گیر که.‎..» شنید که سم اسبان بر زمین کوفته مى شود و زمین در لرز است انگار کودکى به تب دچار آمده باشد. چشم گشود و در قفاى مرد، سپاهیانى پرشمار دید که به احترام، از اسب فرو  مى آمدند. مرد گفت: «مى گفتى! راه خود گیرم و.‎.‎. خاموش ماندى. از ترس است یا.‎..؟ »برزگر گفت: «یحتمل از ترس است چون این سپاه، از برنجزار من گذشته اند تا به اینجا برسند و امسال زمین، بى بار است.»
مرد را خنده آمد. گفت: «الحق که در طلحکى، استاد دورانى.»
برزگر گفت: «یا در منطق. به هر حال، هر دو یکى است!»
سوار گفت: «چیزى بخواه. من شاه این ملکم.» برزگر گفت: «برو! و برو! و برو! و مراقب باش که در بازگشت از باغ من نگذرى که زمستان، بى قوت مانم!» و چشم بست و بخفت. شاه بازگشت بى آن که از باغ برزگر بگذرد.
پس، دگر روز چون بر تخت بنشست، وزیر را گفت: «کاش این ملک، تنها باغى بود و این تخت، تنها پاى درختى و این کاخ، تنها سایه اى. باختم وزیر؛ باختم!» و وزیر پنداشت که او مجنون شده یا فیلسوف؛ و در نظر او، هر دو یکى بودند!

 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ٥:٢۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ دی ۱۳۸٧
 
شعر و ملک

پس ملک گفت: «خواهم به خانه شوید و شامگاهى را به بامدادى رسانید و تنها یک بیت به ارمغان آرید که خلاصه جهان باشد.» شاعران بهراسیدند. گفتند: «ما نتوانیم.» گفتند: «چگونه شود؟ » گفتند: «.‎..» ملک را وقت خوش بود که سر از ایشان برنگرفت. به خانه شدند پریشان. از شامگاه به بامداد کوشیدند. بعضى صد بیت آزمودند بعضى دو صد بعضى سه صد. ملک فرموده بود که چون سپیده سر زند، ایشان را سراغ گیرند به غریو گزمگان در سراى شان و به بارگاه آرند جهت عرض تکلیف. پنج تن بودند که وصیت نبشته و به اهل خانه سپرده، گریان، به بارگاه آمدند به همراهى گزمگان بسیار؛ انگار که رهزنى باشند یا طرارى یا ‎.‎.‎. ملک گفت: «چه شد؟ » نخستین شاعر، پیرى بود ملک الشعراى بارگاه که سال ها مدح گفته بود. خواند: «مدح رؤیاى خویش دارم من ‎/ شوق زیباى خویش دارم من» ملک گفت: «ابله! به وقت مرگ هم مدح مى کنى ؟» فرمود سر از پیر برگیرند. برگرفتند. در شاعران ولوله افتاد از آنکه مرگ را این سان نزدیک نمى پنداشتند. ملک، امر به خاموشى کرد. گفت: «بخوان!» اما دومین و سومین و چهارمین شاعر نیز، سر بر سر این کار نهادند. پنجمین شاعر، جوان ترین آنان بود. گفت: «از مرگ، عقوبت، بیش نباشد. خواستم، نتوانستم. تنها بیتى از کودکى به یادگار دارم که نخستین شعرم بود.» ملک گفت: «بخوان!» شاعر گفت: «نشاید بلند خواندن که هر چه دارم تا اکنون از این بیت است. به گوش ملک خوانم تا خود، داورى کند.» ملک گفت: «پیش آى و بخوان.» شاعر پیش رفت و در گوش ملک زمزمه کرد. ملک به فغان آمد. گفت: «همین باشد. به کس مگوى که خلقى پریشان شوند.» تاج بگذاشت و از بارگاه بیرون شد. گویند مردمان که از آن پس کس او را ندید تنها یشم فروشى که به عزم عرضه یشم به حلب رفته بود میانه خاکستر گرمابه، مردى دیده بود که به وى شبیه بود اما مرد را به جامه شناسند نه به صورت.

 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ۸:٠٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٧ دی ۱۳۸٧
 
حکایت غضب

گویند که حرامى بود و در توبه شد.
گویند به وقت طرارى، انصاف نگاه همى داشت و از یتیم و غریب، دست برمى گرفت و مال مى گذاشت.
گویند هرکه انصاف پیشه کند خداوندش انصاف دهد که به آتش دوزخ گرفتار نیاید و لاجرم، در توبه باز شود.
به وقت طرارى، نامش «غضب» بود و از حرامیان، یک تن نبود که زهره «هم آوردى» کند با او. چون کاروانى را بگرفتى، با زورآوران زورآورى کردى و از ضعیفان چشم پوشیدى. به رغم دلیرى، خون کس بر گردنش نبود. پس دلیل توبه او، رؤیایى صادقه بود که تعبیر آن، او را به لرزه درانداخت. شبى بخفت و به خواب دید که آتش به دهان مى برد و از این درد، چاره نباشد. ندا آمد که چند در آتش غرقه شوى. از معصیت دست شوى و طاهر باش. چون از خواب بجسب غرق عرق بود و صبحگاه، قصد کاروانى را داشتند.
پنداشت هذیانى بوده و شده. بخفت و آتش دید. بجست. بخفت و آتش دید و چون هراسان و در رود عرق، منزل سلامت مى جست سپیده دمان را دید که از راه مى رسد. یاران گفتند باید به کار شد. به کار شدند و از کوه، به زیر آمدند و کاروان بگرفتند و هیچ نیافتند الا کیسه انجیرى که «غضب» انجیرى از آن به دهان برد. زنى بانگ درداد: «نابکار! این تحفه! از آن کودکم باشد که یتیم است.» و در آن دیار، انجیر را قرب از سیم فزون تر بود جهت نایابى اش. فغان از «غضب» برآمد که رها کنید این قوم را. یاران، رها کردند. پس خود، یاران بگذاشت و چله نشست در غارى و توبه اختیار کرد و طرارى بگذاشت و از نیکان شد.
و گویند آن انجیر نیم خورده را تا پایان عمر در همیان داشت و آنقدر، به حلال کوشید تا درهم درهم به کف آورد و حق آنان که حقى از آنان برگرفته بود بداد اما آن زن و آن یتیم را نیافت؛ و ما چه دانیم که آنان ملک بودند یا آدمى. این رازها آشکار نیاید؛ نه فسون خواهد البته نه ورد؛ چشم دل خواهد که ما را.‎.‎. افسوس!

 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٧ دی ۱۳۸٧
 
ژاله سرخ

از بسیارى، کم آید. از فزونى، اندک. از گندم زرین، خشکسالى. از پنج سحاب چون گاو شیرده، پاره استخوانى به صحرا. از بخت خوب، مصیبت.
پس مرد را مصیبت در راه بود که خانه، بسیار داشت و گندم، بسیار داشت و ابر، بسیار و بخت، بسیار. همه به آن روز که لرزه در افتاد بر زمین، اندک شدند. زن، او را بمرد و فرزندان، او را بمردند. از حشمت بسیار، خرابه هاى بسیار ماند و در آن حال که موى سپیدش اندک بود بسیار شد؛ با این همه نماز مى گزاشت که شاکر است. مردمان گفتند: «چه جاى شکر است؟ » گفت: «چون داد، برگرفت. چون برگرفت، بدهد اگر مصلحت داند.» گفتند: «اگر نداند ؟» گفت: «چون مال به نزدتان آرند به امانت و اجازت دهند که به آن، تجارت کنید و سیاحت، ناگاه خداوندگار مال باز گردد و طلب کند و برگیرد و برود، شکایت کنید که چرا ؟» گفتند: «مجنون است این مرد از شدت مصیبت و نداند که «روزگار» را «قیاس» در کار نیاید.» پس نماز مى کرد به هفت سال و آن قدر غرقه بود به ایمان خویش که گذشت ایام را در نمى یافت و به گمانش، لحظه اى گذشته به وى. پس قوم را زخمى در افتاد به تن که علاج اش نبود و به روزى و هفته اى بکشت چند تن را اما به تن او راهش نبود. قوم گفتند: «چگونه باشد؟ » گفت: «چون طلب کنى به دست نیاید. چون بگریزى، تو را بجوید» گفتند: «مجنون است.» او را سنگ زدند چندان که زخم ها بر تن او نمایان شد و خون چون جیحون، از او روان. گفت: «الله اکبر!» و سر نهاد به خاک که شکر گوید. ندا آمد چون طلب کنى این قوم به اشارتى هلاک شوند. گفت: «به اشارتى، زخم از ایشان برگیر که کودکان اند و تمیز ندهند.» زخم از مردمان برگرفته شد به دمى. گفتند: «چگونه باشد؟» گفت: «چون طلب کنى به دست نیاید. چون بگریزى، تو را بجوید.» او را سنگ زدند، چندان که از انبوه سنگ، تنها، سر از وى نمایان ماند چون غنچه اى سرخ به ژاله اى سرخ. ندا آمد چون طلب کنى به اشارتى هلاک شوند. گفت: «نعمت ده ایشان را.» و تن نهاد، روح برگرفت و به بالا شد. و گویند آن قوم ‎.‎.‎. قوم را بگذار! ما کدامین کس را سنگ زنیم ؟ما به نعمت، به شکر چه کسى غرقه ایم؟


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ٧:٤٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٧ دی ۱۳۸٧
 
آدم هاى روى پل

چه کسى مى داند در قصه بعدى مادربزرگ، «غول»، شیشه عمرش را کجا قایم مى کند یا چوپان باهوش، چه کلکى براى پادشاه سوار مى کند که گوسفند دزدیده شده توسط ارتش اش را پس بگیرد یا گرگ پرت شده، کى بلند مى شود تا تلافى کلکى را که روباه زده تا از بالاى کوه بیفتد ته دره، دربیاورد ؟
مادربزرگ ها معمولاً قصه مى گویند و این کار را شب هایى که نوه ها بیشتر بیدار مى مانند، جدى تر مى گیرند مثل شب یلدا که طولانى ترین شب سال است و حتى آن غول و آن چوپان و آن پادشاه و آن گرگ و آن روباه هم مى آیند پاى یک کرسى جمع مى شوند تا هندوانه اى دو نیم کنند و براى هم، راست و دروغ، قصه اى سرهم کنند؛ بعد هم نیمه شب، بلند مى شوند    و  مى روند پى کارشان، جایى توى خواب نوه ها.
این طور است که قصه ها ادامه پیدا مى کنند و به قصه هاى تازه ترى تبدیل مى شوند؛ قصه هایى که در آنها، غول ها با قطار این طرف و آن طرف مى روند. چوپان به تلفن همراهش جواب مى دهد. گرگ در کلاس بازآموزى براى «تغییر سرنوشت» شرکت مى کند و روباه هم، به مغازه اى مى رود تا «لپ تاپى» - از آخرین مدلش - بخرد و یک وبلاگ به نام «کلک دات کام» راه بیندازد اما پادشاه اصلاً از جایش تکان نمى خورد.توى قلعه اش مى ماند و گوسفند چوپان را پیش خودش نگه مى دارد چون فکر مى کند هنوز روزگار عوض نشده. من مادربزرگى را مى شناسم که در یکى از همین شب ها، وقتى که نوه هایش سراپا گوش بودند، رسماً به پادشاه اخطار داد که فکرى براى خودش بکند، اگرنه دیگر جایى توى قصه هایش ندارد؛ و پادشاه - که کمابیش سرنوشت اش شبیه لیرشاه شکسپیر بود - با طلخک دربار، آواره کوى و بیابان شد. طورى که دیگر نمى شد حدس زد که شاه است یا گدا. آدم هاى قصه ها، اگر خودشان را تغییر ندهند این طور مى خورند به در بسته. سرنوشت بدى است اما ‎.‎.‎. چه مى شود کرد ! اطراف خانه من - در بخش غربى تهران - همیشه مى شود آدم هایى را دید که با نگاه مبهوت، به آدم نگاه مى کنند. نمى خواهم خرافاتى باشم اما به نظرم چند تا از آنها را قبلاً توى قصه هاى چندتا مادربزرگ دیده باشم.آنها مى آیند و در شب هایى که از شدت سرما، آسمان ستاره زده، روى یکى از همین پله هاى عابر پیاده، آرام پتو را روى سرشان مى کشند و دیگر چیزى را به یاد نمى آورند.

 
comment نظرات ()
 
×
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ٧:۳٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٧ دی ۱۳۸٧
 
یک قصه کودکانه

قصه هاى قدیمى را همیشه مى شود از نو تعریف کرد؛ البته نسل به نسل کمى شاخ و برگ شان اضافه مى شود اما اصل قضیه همان است. من شخصاً دوست دارم قصه هاى قدیمى را شبیه قصه هاى امروزى تعریف کنم بچه ها بیشتر خوش شان مى آید. این قصه اى است که دیروز براى پسرم تعریف کردم:
پسرى بود که قدش خیلى کوتاه بود آنقدر کوتاه که شیشه شیر برایش مثل یک ساختمان چند طبقه بود. چقدر کوتاه ؟اندازه یک نخود! براى همین هم صدایش مى زدند «نخودى»! این پسر، تقریباً هزارسال پیش یا اصلاً دو هزار سال پیش زندگى مى کرد. دو هزار سال مى شود چقدر ؟مى شود دو هزار برابر سن تو! یعنى به عبارتى مى شود خیلى خیلى قدیم. خب! این پسر توى خانه اى زندگى مى کرد که مال یک کشاورز بود. کشاورز یعنى کى؟ یعنى کسى که این جعفرى ها را براى سوپ ات درست مى کند. درست که نه! مى کارد توى زمین که بالا بیایند. یعنى ‎.‎.‎. ولش کن! مهم نیست!پول این کشاورز را حاکم ظالم بالاکشیده بود و براى همین هم آنها خیلى فقیر بودند. فقیر یعنى چى؟ یعنى پسرک نمى توانست لباس هاى رنگ و وارنگ بپوشد. توى سوپ اش فقط هویج و پیاز و جعفرى بود؛ یعنى اسباب بازى نداشت مثل این ماشین کنترلى یا آن اردک که هى داد مى زند «کوئک کوئک»! یک روز نخودى از این وضع خسته شد و رفت که پول پدرش را از حاکم ظالم پس بگیرد اما حاکم کلى سرباز داشت که هر کدامشان براى نخودى قد یک کوه بلند بودند. نخودى خودش را از زیر نرده خانه حاکم رد کرد و سربازها هم چیزى ندیدند. بعد خودش را از زیر در ورودى رد کرد وباز هم سربازها چیزى ندیدند. رسید به اتاق شخصى حاکم که داشت آنجا پول هایش را مى شمرد. نخودى فکر کرد اگر پول ها را بردارد و بیاید بیرون، سربازها مى بینند پس بهتر است حاکم خودش پول ها را بیاورد خانه شان. رفت پهلوى حاکم گفت: «شما خیلى پول لازم دارید ؟» حاکم گفت: «کى بود؟ » نخودى گفت: «جن گنج هاى قدیمى. اگر گنج مى خواهید باید نصف این پول ها را بیاورید به ‎.‎..»
اینجاى قصه، پسرم خوابش برده بود. شک دارم از این قصه اصلاً چیزى فهمیده باشد اما یادم هست که گوش مى داد و حرفى نمى زد. شاید هم توى فکرش، با نخودى داشت پول هاى کشاورز را پس مى گرفت. نمى دانم شما براى بچه تان چطور قصه تعریف مى کنید یا اصلاً قصه تعریف مى کنید یا نه اما من دوست دارم به بعدش فکر نکنم. دوست دارم فکر نکنم که پسرم توى خوابش، سرى به خانه حاکم هم زد یا نه. آها! یادم هست وقتى بیدار شد داشت مى خندید. شاید هم با نخودى تا آخر قصه رفته بود و پول ها را پس گرفته بود. کسى چه مى داند ! بچه هاى این دوره و زمانه خیلى کارها مى کنند!


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ٧:٢٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٧ دی ۱۳۸٧
 
قبل از ابرها

مشکل مى شود گفت یک قصه، چه وقت شکل مى گیرد، چه وقت خودش را به نویسنده تحمیل مى کند تقریباً جوابى براى این سؤال وجود ندارد. گاهى وقت ها یک «ایده»، آن را شکل مى دهد مثل پریدن یک اسب از روى یک «مانع» در میدان اسب دوانى یا ترکیدن یک بادکنک کنار یک الاکلنگ. گاهى وقت ها هم چیزهاى بى اهمیت که ظاهراً ارزش قصه شدن ندارند مثل این «مشکل» که چطور یک قصه شکل مى گیرد! خب! فکر مى کنید بشود این سه مثال را یک جورى به هم متصل اش کرد و یک قصه از توش درآورد؟ مطمئنم که مى گویید احمقانه است! البته، همیشه چیزهاى احمقانه، قصه هاى خوبى تحویل مان مى دهند!بگذارید این طور شروع کنیم: یک بادکنک کنار یک الاکلنگ مى ترکد. پسرک سه ساله اى که نخ بادکنک دستش بوده، مى زند زیر گریه و روى طرفى از الاکلنگ مى نشیند که روى هواست و ناگهان، سنگینى اش - دقیقاً ۲۰ کیلو و ۲۰۰ گرم - یک سقوط آزاد 60 سانتیمترى را رقم مى زند و ترس این سقوط، گریه پسرک را به جایى مى رساند که همه کسانى که در «محوطه کودکان» حاضرند، مى دوند طرف اش [آیا چنین چیزى ممکن است ؟قد پسرک چقدر بوده که توانسته یک دفعه روى طرفى از الاکلنگ بنشیند که ۶۰ سانت از زمین فاصله داشته؟ مگر ممکن است که همه آن آدم ها، بچه هاشان را ول کنند و طرف این بچه بدوند؟ ] پسرک را به بیمارستان مى رسانند چون موقع سقوط، سرش از پشت سر به یک سنگ کوچک اصابت کرده؛ سنگى آنقدر کوچک که حتى براى شکستن یک پنجره در ابعاد «٢در٣» زیادى کوچک است. از بیمارستان زنگ زده اند به پدرش که سوارکار است و آن روز مسابقه داشته؛ و سوارکار، پنج دقیقه بعد باید با اسب اش از روى چند مانع مى پریده. پریده از روى «مانع» اول، از روى «مانع» دوم، از روى ‎.‎.‎. سقوط کرده است. مشکل مى شود گفت یک قصه چه وقت و به چه شکل پایان مى گیرد. مى توان پایانى خوش یا غم انگیز براى چنین قصه اى رقم زد یا اصلاً به این نتیجه رسید که کل این ماجراها بى معنا بوده اند اما.‎.‎. آن بچه، زنده مانده. سالم، از بیمارستان مرخص شده. آن سوارکار، حتى دچار آسیب جزئى هم نشده و پسرش را از بیمارستان به خانه رسانده. آن اسب ‎.‎.‎. بیچاره آن اسب که مى توانست پانزده سال دیگر هم زندگى کند. چه چشم هاى قهوه اى درخشانى داشت؛ چه پیشانى بلندى. لک سفید روى پیشانى اش، میان آن همه قهوه اى صورتش، چقدر، چقدر.‎.‎. گردنش شکسته بود و آرام و ممتد، مى نالید و خون بالا مى آورد. دامپزشک گفت: «چاره اى ندارد.» گفت: «باید خلاص اش کرد.» گفت: «.‎..» اما اسب داشت به آسمان نگاه مى کرد؛ به همان آبى خوش رنگى که معمولاً در یک عصر بهارى مى بینیم قبل از آن که ابرها بیایند باران بگیرد.


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ٧:٢٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٧ دی ۱۳۸٧
 
فرق حساب ها

- «تو ده تا اسیر ایرانیو اعدام کردى، درسته ؟»
- «بله! دستور بود.»
- «زخمى بودن؟ »
- «بله! زخمى بودن. چهار نفرشون به هوش نبودن؛ این قدر که ازشون خون رفته بود.»
- «و تو اعدامشون کردى؟ »
- «بله! اعدامشون کردم.»
- «چیزى درباره معاهده ژنو شنیدى؟ »
- «این چیزا مربوط به من نیست. مربوط به فرمانده هامه. اونا از این چیزا خبر دارن. به من مى گن بکش! باید بکشم؛ اگه نکشم خودم اعدام مى شم. بالاخره، اونا دشمن بودن. دشمن، دشمنه؛ چه با اسلحه چه بى اسلحه. چه تو میدون جنگ چه رو برانکارد. نمى گم که خوشم میاد یا خوشم میومد، اما همین بود. کاریش نمى شد کرد.»
- «این تنها مورد پرونده ات نیس. لااقل صد تا اسیر ایرانى، تو حمله هاى مختلف، با گلوله هاى تو کشته شدن. حتى یه نفر اسیر سالم توشون نبوده؛ یعنى همه با دستور بوده؟ اگه قرار بود که همه فرمانده هاى ارتش عراق دستور به اسیرکشى بدن که حتى یه اسیر هم براى مبادله بعد از جنگ باقى نمى موند.‎..»
- «من از این حرفا چیزى حالیم نمى شه. من یه فرمانده داشتم و اونم یه فرمانده داشت و اونم یه فرمانده که بالاترین عضو ارتش عراق بود. شما مى دونین کیو مى گم. تازگیا اعدامش کردین! ببینین! من نمى پرسیدم چرا باید بکشم. تا وقتى که جیره روزانه ام دو برابر بقیه بود و خونواده ام اجاره خونه نمى دادن و زندگى شون بهتر از بقیه بود، من سؤال نمى کردم. به این کارا مى گفتن «خدمات ویژه»، به هر کى نمى دادن. تازه به من مدال هم دادن. شما اومدین و اون بابارو انداختین پائین و میگین همه اش غلط بوده. مگه شما زندونیارو نمى کشین؟ همین دیروز، جلوى سلول من، دو تا امریکایى، یه عراقیو با گلوله سوراخ سوراخ کردن. من نمى فهمم چرا باید براى کارایى که تو جنگ ایران و عراق کردم حساب پس بدم؟ شما که با ایرانیا بدین. شما مگه تو همون جنگ، کمک ما نبودین مگه کف نمى زدین؟ »
- «این، یه حساب دیگه س. تا حالا تو بانک حساب داشتى ؟ حساب، با حساب فرق مى کنه. ما اینارو قاطى نمى کنیم. تازه! من کى گفتم که جرم اصلى ت اینه ؟تو سه تا امریکاییو، بعد از تسلیم همونى که مى گى اعدامش کردیم، با سمینوف، توى خیابوناى بغداد زدى. جرم اصلى ت اینه رفیق! خیلى ام سنگینه؛ خیلى! باور کن! به خاطر همین، مى فرستیمت اون بالا بالاها. نوک چوبه دار!»

 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ٧:۱٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٧ دی ۱۳۸٧
 
و ناگهان تعبیر

زمانى بسیار، بسیار، بسیار، بسیار، بسیار دور، جنگاورى بود که در خواب دیده بود که بر تپه اى سبز، کنار درخت گردویى که میوه هایش به اندازه سیب هاى درشت اند، خواهد مرد. پس به صحرا رفت تا نمیرد. در صحرا، بسیار جنگید. بسیار از جنگاوران صحرا را در خون نشاند. بسیار کودکان را بى پدر کرد؛ بسیار زنان را بى همسر. بسیار مادران را بى پسر. کشت و کشت و کشت تا به انتهاى صحرا رسید. تا صحرا، قلمرو او شد. یاران گفتند: «پیش به سوى دیگر سرزمین ها»، اما جنگاور، آن خواب را از یاد نبرده بود. گفت: «این صحرا، کفایت باشد.» سه پسر داشت که یک به یک، بر او شوریدند؛ که یک به یک، به شمشیرش، در خون نشستند. شش نوه داشت که به خونخواهى پدر بر او شوریدند که یک به یک، به شمشیرش.‎.‎. هشت نبیره داشت.‎.‎. که شوریدند که یک به یک.‎.‎. جنگاور، در این هنگام، صد و سى سال عمر کرده بود و هنوز، سپیدى بر موهاى سر و صورتش ننشسته بود. پنداشت که تا ابد زندگى خواهد کرد. با خویش گفت: «از صحرا، بیرون نروم. نمیرم.» اما.‎.‎. از آن زمان که پاى به صحرا نهاده بود، صد سال مى گذشت و بر تپه اى، میانه دو کوه، واحه اى از آب چشمان سوگواران که ابر شده باریده بود شکل گرفته بود. جنگاور، آن روز که شادمان و بى خبر از بازى تقدیر به آن تپه رسید، دانست که از مرگ، گریزى نیست. درخت گردو را فراز تپه دید با میوه هایى که هر یک به درشتى یک سیب بودند. دانست که مرگ، نزدیک است؛ اما.‎.‎. کسى نمانده بود تا بر مرگ وى بگرید نه پسران و نه پسران آنان و نه پسران پسران آنان.
از اسب به زیر آمد؛ و ناگهان، به حد صد سال، سپیدى، موهاى سر و صورتش را فراگرفت. از تمام جهان، یک اسب و یک شمشیر برایش مانده بود که اسب، فرو افتاد؛ چشم بست؛ و شمشیر، جاى عصایى را گرفت که باید او را - صد و سى ساله مردى را فرتوت - تا درخت مى رساند. جنگاور گفت: «کاش خاطره اى بماند.‎.‎. از دلیرى ها» و دانست که تنها خاطره اى خواهد ماند از سوگوارى ها؛ پس بر علف هاى نرم سر نهاد بى سوگوار یا همراهى که او را در خاک نهد تا ددان صحرا، او را خورش شامگاهى نکنند. آسمان، ابرى مى نمود. شامگاه، نزدیک بود.

 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ٧:٠٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٧ دی ۱۳۸٧
 
درست و غلط

- «مى دونى آخرش چى مى شه؟ »
- «نه! نمى خوام بدونم!»
- «باید بدونى! مجبورى بدونى! یه روزى میاد و مى پرسه که «تو واقعاً کى هستى؟ اون کیه ؟ما کى هستیم؟ » مى پرسه که ‎.‎.‎. ولش کن! فایده اش چیه! تو حرف خودتو مى زنى. تا آخرش که نمى شه قایم اش کرد. نمى شه. نمى شه. نمى شه. الآن نفهمه، فردا مى فهمه. فردا نفهمه، یه ماه دیگه. یه ماه دیگه اگه نفهمه، یه سال دیگه. دو سال دیگه. ده سال دیگه. بالاخره چى ؟»
- «تو هم قبول کردى. نکردى ؟هر دو تامون مى دونستیم که این بچه بالاخره بزرگ مى شه. بالاخره اونقدر بزرگ مى شه که بفهمه قیافه اش شباهتى به قیافه من وتو نداره. فک و فامیل که نداریم اما کلى عکس تو آلبوم داریم. حالا بزرگ شده. چى کارش کنم ؟اگه بگم، همه چى درست مى شه ؟ببین! پدر و مادرش من و تو ییم، اونا بودن، حالا نیستن، مردن، همون شب زیر آوار مردن، با شیش تا بچه شون زیر آوار مردن. بچه شیرخوره را باید توى آن محشر کبرا ول مى کردیم ؟»
- «اون حقشه که بدونه. همین حالاشم مى گه که خواب آوارو مى بینه. خواب مى بینه که شیش تا خواهر برادر داره. تلویزیون تا یه برنامه درباره زلزله نشون مى ده، مى شینه و محو اون مى شه. ببین! الآن هجده سالشه. باید بگیم. بعد دیگه، حرف ما رو قبول نمى کنه، درستى و غلطى شو قبول نمى کنه. از اونى که مى ترسى سرت میاد. میذاره مى ره. حالا که به ما اعتماد داره باید بگیم.»
- «همه چیزو؟ »
- «قسمتاى بدشو، نه؛ این که خونواده شو که از زیر آوار درآوردن چه شکلى شده بودند یا ما از ترس این که گمش نکنیم توى آن هیر و ویر، گفتیم بچه خودمونه؛ گفتیم که شناسنامه ها زیر آوار مونده... مى شه اینارو بعداً گفت اما حالا نه. مى شه خلاصه شو گفت. مى شه گفت که دوس اش داریم مثل بچه خودمون، اما خونواده اش، فک و فامیلاش، فک و فامیلاى ما، همه.‎.‎. خب! این جوریه دیگه زندگى. از حالا باید بفهمه. بالاخره   ‎.‎.. بزرگ شده.»

 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ٦:٥۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٧ دی ۱۳۸٧
 
یک قصه معمایى

ـ «چقدر مونده ؟»
ـ «زیاد نمونده!»
ـ «یا لا!»
ـ «ببین! من هم آدم ام! این کار فکر مى خواد. تمرکز مى خواد!»
ـ «به ساعت من، دو دقیقه وقت داریم فقط. دو دقیقه، نه بیشتر!»
ـ «مى تونیم بذاریم براى یه شب دیگه!»
ـ «شوخیت گرفته ؟ما دروشکستیم. اگه امشب کارو تموم نکنیم، فردا شب اینجا پر از پلیسه.»
ـ «باز شد!»
ـ «شوخى نکن!»
ـ «یه شوخى دیگه: هیچى توش نیس! این همه جون کندن و.‎..»
ـ «تا گیر نیفتادیم، پاشو. باید در رفت.»
و در گاو صندوق باز ماند تا نگهبان برسد به آن اتاق و قفل در را، در را شکسته ببیند. گاوصندوق را خالى ببیند و زنگ خطر را بزند. زنگ خطر کارخانه را بزند و همه خبر شوند و حسابدار کارخانه و پلیس، همزمان برسند به آنجا. نه! نه! بر مى گردیم به عقب. نگهبان، زنگ خطر را نمى زند. فقط زنگ مى زند به «همراه» حسابدار کارخانه و او هم مى گوید: «سکوت. سکوت مطلق.» پلیس، خبردار نمى شود. چرا ؟چند علت را مى شود ذکر کرد: ١ 
-
چون حسابدار مى خواهد بفهمد که دزدها، خودى هستند یا نه ٢ـ چون حسابدار، خودش گاوصندوق را خالى کرده و نمى خواهد کسى بو ببرد. چند سوال: «چرا نگهبان به صاحب کارخانه زنگ نمى زند؟ » «چرا به حرف حسابدار اعتماد مى کند ؟»«چرا حسابدار را براى این موضوع تلکه نمى کند؟ » چند جواب: 1ـ احتمالاً این دو نگهبان و حسابدار با هم تبانى کرده اند ۲ـ صاحب کارخانه براى خرید مواد اولیه به سفر خارج از کشور رفته ۳ـ چون پاى نگهبان هم گیر است حسابدار را تلکه نمى کند.
شما مختارید که از نویسنده بپرسید: «اگر دزدها نمى توانستند رمز گاوصندوق را باز کنند یا گاو صندوق پر از پول بود منطقى تر نبود؟ » به نظر من، حق با شماست اما مسائل منطقى، گاهی‎.‎.‎. بى خیال! فرض کنید حسابدار، پول ها را برداشته! فرض کنید... و قصه را در ذهن تان تمام کنید. اگر هم خواستید، برگردید به اول قصه. پول را توى گاوصندوق بگذارید و خلاص!


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ٦:۳۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٧ دی ۱۳۸٧
 
سه نامه

تا دیروز «اعلیحضرت» بودند، از امروز صبح، به «رضا پهلوى» تغییر نام دادند. آن سرهنگ انگلیسى گفت: «شاه سرنگون شده اسم اش هم زیادى است.» روى «اعلیحضرت» ،در گذرنامه ایشان خط کشیدند. ایشان سکوت اختیار کردند به خشم و غضب. به هرحال، مملکت در اشغال است. پرسیدند: «بپرسید مقصد کجاست؟ » پرسیدیم؛ گفتند: «دستور است به کانادا...» بعدش، زیرش زدند. راه به نیمه نرسیده، اموال اعلیحضرت به کانادا رفت و خودشان به آفریقاى جنوبى. بنده همراه اموال بودم که کسر نشود از آن. شکر که همه محفوظ است در خزانه ی ملکه بریتانیا!... دیگر سخنى نیست الا آرزوى موفقیت تان. اگر از احوال ما هم پرسیده باشید، در ولایت کبک، خوبیم. صدقه سر شاه پدر، ما هم فرنگ نشین شدیم.» [از نامه وزیر دربار اسبق به وزیر دربار تازه منصوب، پس از شهریور ۱۳۲۰]
* * *
«شاه جوان، عاقل نیست. خیلى بجنبد، بتواند دو تا سرهنگ روس را وادارد که سلامش را علیک بگیرند. بدبخت این کشور که شاهش به سرهنگ روس سلام بدهد! البته در مملکت، مثل جنگ پیش، قحطى نیامده اما نان، سخت دست مردم مى رسد؛ البته مى دانید که نانوایى دربار، «مختص» است و نان ما را تأمین مى کند لشکر بریتانیا؛ البته از زمین پدر پدر سوخته شان که نیاورده اند، آردش مال همین مملکت است اما خب! مؤدب ترند نسبت به روس ها.
امریکایى ها، توى آدامس و سیگار شیرجه مى زنند. باز صد رحمت به روس ها که دیسیپلین دارند اینها یک مشت مزلف اند که.‎.‎. الله اکبر! بگذریم. از حال ما اگر پرسیده باشید به خوبى حال شما که فرنگ نشین اید نیست اما خب! اهل دربار، «قوت» شان به راه است. جاى تان خالى است البته. هیچ جا وطن نمى شود. [از پاسخ وزیر دربار تازه منصوب به وزیر دربار اسبق].
* * *
تحشیه:«به پیوست، تصویر دو نامه را خدمت تان مى فرستم با ترجمه شان به انگلیسى. نمى دانم به درد بخورند یا نه اما وظیفه، وظیفه است. خللى در آن نباید راه یابد. [ از نامه سفیر کبیر انگلیس در ایران، به وینستون چرچیل نخست وزیر آن کشور، در زمان اشغال].

 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ٦:۳٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٧ دی ۱۳۸٧
 
بهتر از بیدارى


یکى بود یکى نبود. کاتبى بود که از تمام دنیا یک کتاب داشت. کتابى بود که از تمام دنیا یک صفحه داشت. صفحه اى بود که از تمام دنیا یک جمله داشت. جمله اى بود که از تمام دنیا یک کلمه داشت؛ و آن کلمه، خلاصه ی همه چیز بود.
یکى بود یکى نبود. پادشاهى بود که از تمام دنیا یک مملکت داشت. مملکتى بود که از تمام دنیا یک شهر داشت. شهرى بود که از تمام دنیا یک خانه داشت. خانه اى بود که از تمام دنیا یک پنجره داشت؛ و از آن پنجره مى شد همه ی دنیا را دید.
یکى بود یکى نبود. شاعرى بود که یک دیوان داشت. دیوانى بود که یک غزل داشت. غزلى بودکه یک بیت داشت. بیتى بودکه هرگز نبود. هرگز بر زبان نیامده بود. شاعر مى دانست اگر بر زبان آورد آن بیت را، شاعر شاعران خواهد بود اما او، توانگر بود به خزانه اى که کس را توان دیدنش نبود. او توانگرترین مرد عالم بود.
یکى بود یکى نبود. آن «کلمه» به دیدار آن «پنجره» رفت. آن «بیت»، خلاصه ی آن دیدار بود. کاتب به پادشاه گفت: «چگونه باید مرد ؟» پادشاه  مرده سخن نگفت.روح، از وى برفته بود و پنجره، بى ناظر، مانده بود تا همیشه. کاتب آن «کلمه» را از یاد برد؛ درویشى شدکه به صدقات مردمان، «قوت» مى یافت و زندگانى مى کرد. شاعر آن بیت را براى هیچ کس نخواند. [چرا بخواند ؟]
یکى بود یکى نبود. قصه اى بود که خلاصه ی همه قصه ها بود. کودکى بود که خلاصه ی همه کودکى ها بود. شبى بود که خلاصه ی همه شب ها بود. کودک در آن شب، قصه را شنید. چشم بر هم نهاد و دیگر.‎.‎. بیدار نشد.
یکى بود یکى نبود. سیبى از شاخه جدا شد. چرخ زد. چرخ زد. تا به خاک بیفتد، پادشاه را دید که از جسم خود جدا شده به ابرها مى رفت؛«کلمه » را دید که کاتب را ترک مى گفت؛ «بیت» را دید که فراز سر مردمان مى چرخید و مى خندید؛ و کودک، پیش از آن که سیب به زمین برسد، به مشت اش فشرد. بوییدش. گفت: «اینجا بهتر از بیدارى است.» گفت: «بهتر از بیدارى است.»


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ٦:٢٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٧ دی ۱۳۸٧
 
آتش و آب


منصور گفت: «ستم کردى بر خود که نام ما به نیکى نبردى.» ابومسلم دانست که مرگ از او دریغ نخواهد شد.
خلیفه، تیغ از وى، به حیلت ستانده بود. منصور گفت: «تخت ما طلب مى کردى اى سیه بخت ؟»
-« سیه جامه بودم به آن وقت که تیغ از نیام بیرون کردم که آل امیه را به خون کشانم. به خون کشاندم به تقاص آل رسول(ص). ندانستم که شمایان بر تخت نشینید و از خدا، نترسید!»
منصور گفت: «مرگ، یاوه در دهانت نهاده. دانستم که دلت با آل على (ع) است و فرصت را چون غنیمت شمرى، بر ما بشورى، پس.‎..»
از پس پرده ها که چهارگانه بودند، تیغ به دستانى برون شدند و تیغ بر ابومسلم نهادند و او را، دست از تیغ جدا مانده بود و تیغ، در کف منصور بود که به تعارف و تمجید از دست مرد ستانده بود.
منصور گفت: «اى عجم پاپتى! حتى اگر دل با ما داشتى، کجا تو را عزت دادمى! خلیفه ی پیشین، سفاح - برادرم - تو را حرمت نگاه داشت تا فرصت در رسد. فرصت از او برخاست. از دنیا بشد.»
ابومسلم را، نه رمق مانده بود به پاسخ، نه خون به شریان. بى گفت وگو، بمرد. خلیفه، پرده دار را گفت: «به سپاهیانش بگویید که خادم درگاه بود؛ تقصیر کرد؛ دچار آمد. شما را تقصیر نیست دینار یک سال از خزانه دهم که شاد شوید.» پرده دار به پیش سپاه شد، چون دینار بیامد، حب ابومسلم برخاست. بگرفتند جمله و پراکندند.
 منصور را دوانیقى صفت کنند که به معنا، خست است. یکى از خویشان، او را گفت: « به این خست، این همه مال، بذل چه کردى ؟» گفت: «بذل تخت! اگر نکردمى، تخت از من نیز چون آل امیه برخاستى. چون خصم را دلیر یافتى به سپاه فراوان، دلیرى خصم، به مکر، چون آتشى که به آب دچار آید، خاموش شود؛ و فراوانى سپاه، چون آتشى که به مورچگان درافتد، به دینار چاره شود.»
و این گونه، ابومسلم کشته شد؛ که این گونه مرگ، نه تازه بود در این دیار.


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ٦:۱۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٧ دی ۱۳۸٧
 
نقطه و معنا

چون تخت به معتصم رسید، گفت: «نقطه ها بردارید!» برداشتند. یکى زهره داشت، گفت: «یا خلیفه! بسیار زمان بگذشت تا نقطه ها، قرار گرفتند بر حروف. مردمان را «تمییز» آمد که چه خوانند، چه نویسند، چه نویسند براى شان، چه خوانند براىشان، به دستور نتوان «زبان» را مهار زد.» گفت: «توان! زبان تو را مهار زنم که پیش چون منى که خلیفه ی توام و جمله این قوم، از آل على سخن نگویى.» مرد گفت: حاشا! من در بیعت توام خلیفه! از آل علی چه گفتم ؟» گفت: «همان که گفتى! نقطه ها قرار نیافتند بر حروف، تا آنان، نقطه بگذاشتند و مردمان، «معنا» خواستند. نقطه ها بردارم که «معنا» برخیزد، «فرمان» بنشیند. «زبان» از تو بردارم تا «زبان» را - دانى- توان مهار زدن.» زبان از مرد برداشتند.
و گویند که «معتصم را بى نقطه خواندن، سخت آمدى و کاتب را گفته بود که نقطه گذارد بر مکتوباتى که عرضه مى شود بر او و شش کاتب را در شش سال بکشت از آن که اشارت کرده بودند به نقطه خوانى خلیفه؛ و بعضى گویند که اشارت نیز در میانه نبود و خلیفه هراسان بود که اشارت از زبان لق به گوش خلق رسد، رسوا شود؛از این، شش کاتب را بکشت و دلیلى ساخت بهر هر یک که میل کرده اند به اهل نقطه و «قرمطى» شده اند «رافضى» و از این دست.
پس چون بر بالین مرگ بخفت، گفت: «آیا میل مردمان بر آل على  برفت؟ » کسى را زهره پاسخ نبود که نه! و گفت: «آیا شما را از علم به «معنا» بازنداشتم ناسپاسى چرا ؟» و به سختى، جان از وى برفت لعنة الله علیه. چون «تخت» به پسر رسید، گفت: «آنچه من ندانم چرا باید نبشت ؟» کاتبان را گفت: «فکر کار دیگر کنید!» و از این دست بسیار گفت و تخت، به چهار ماه و شش روز و یک صلاة ظهر، بازگشت از وى. او را چشم به درآوردند و آهن گداخته برگردان آویختند و به ذلت بمرد از آنکه نبشتن ندانستى در عهد پدر و پدر را گمان بر آن بود که «معنا» هر که آموزد متمایل شود به.‎..؛ خلیفه، چون نو شد، بند از «زبان» برداشت و ده سال و ده ماه و ده روز بر تخت بود تا بمرد؛ و تا زنده بود گفتى بى« نقطه» نتوان زیست؛ بى «معنا»، هرگز! «معنا» آزاد شد. آری!«زبان» را مهار نتوان زد!


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ٥:٥٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٧ دی ۱۳۸٧
 
و ندانست

... و سلطان گفت: «چه کنم؟ » و ندانست.
خواب دیده بود که پیلان بر کبوتران مى تازند و کوه ها، پر مى گیرند و بر ماه مى نشینند.
پلنگان، در رودها غرق مى شوند.
طاووس ها، در خاکستر پرهاشان، مى نشینند و شیون مى کنند.
کلاغان، تعبیر هاى خواب مردمان را به دهان گرفته، از پاشویه ها به هوا بر مى خیزند.
تعبیر چه بود؟ وزیر را طلب کرد.
نیمه شب بود. وزیر، هراسان، به خوابگاه سلطان شتافت از آن که مى پنداشت تیغى در انتظار است و به کیفر جرمى ناکرده، باید گردن نهد به مرگ؛ و سلطان را اندیشناک یافت.
شاد شد اما شادى، دیرى نپایید.
خواب سلطان، سر او را طلب مى کرد.
سلطان گفت: «شش روز و شش ساعت و شش دقیقه و شش حرکت انگشت من [اشاره کرد به انگشت اشاره اش با چشم] تو را مهلت دهم که پاسخ آورى ؛ اگر نه، وزیرى بر تو نماند. جان بر تو نماند. مال بر تو نماند. چنان کنم که از ازل، انگار نبوده باشى.
خاکستر دورانت کنم.» و وزیر، با سرى فرو افکنده و شانه هایى لرزان از بارگاه سلطانى بیرون شد...


 و سلطان گفت: «چه کنم؟ » و ندانست. وزیر را وزارت گرفته بود. جان گرفته بود. مال گرفته بود.
گفته بود که «انگار نبوده، انکارش کنید. نه زن بوده او را نه فرزند. نه پدر. نه مادر. نه عم. نه خال.» و خواب، بى تعبیر مانده بود تا لشکرى بر ملک وى، وارد شد جرار ونه حکمت مقابله ماند و نه قدرت مصالحه. تدبیر، از آن وزیر بود و وزیر، نبود .
سلطان گفته بود: «هرگز نبوده!»ملک از دست شد.
سلطان گریخت. تخت، همان ماند؛ تاج، همان؛ اما.‎.‎. آن که بر تخت نبود بر تخت شد. آن که بر تخت بود بى تخت شد؛ گریزان در کوه ودشت. شبى، به جامه اى که از شبانى به دیناری ستانده بود، خواب دید که پیلان ایستاده اند و کوه ها، پر به کبوتران وانهاده اند و پلنگان، عاشقانه به ماه مى نگرند و کلاغان، از پاشویه ها، تنها صابون بر مى گیرند.
بیدار شد؛ و سلطان بود. بیدار شد؛ و بر تخت بود.
بیدار شد؛ و وزیر، بر بالین اش بود. کدام، خواب بود ؟ کدام بیدارى...
و سلطان گفت: «چه کنم ؟» و ندانست.‎.‎.


 
comment نظرات ()